|

به تو گفتم : سودای چشمان من جام شراب است! بنوش..
به من گفتی: مست میشوم؛در دین من مستی نباید.
به تو گفتم : سرخی لبهایم طعم سیب های بهشتی را دارد،بچش!
به من گفتی: میوه ممنوعه را خوردن نباید؛که رمیده میشوم و عصیانگر
به تو گفتم : کلید پیچ و تاب گیسویم بدست توست !بگشا...
به من گفتی:می ترسم اسیرت شوم و رهیدن نتوانم...
به تو گفتم :چشمه اشکهایم کوثر بهشتی است!سیراب شو..
به من گفتی:هرکه از این آب بنوشد،هرگز سیراب نمی شود...
....
به تو گفتم : دچارت شده ام
به من گفتی :طبیب هست
به تو گفتم :دردم تو هستی
به من گفتی:................
به تو گفتم: درمان تو هستی
به من گفتی:...........
به تو گفتم : دوستت دارم
ومن دیگر هیچ نگفتم
ومن دیگر هیچ نخواهم گفت
ومن دیگر هیچ نخواهم خواست
|